روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
امشب شب آدم هایی است که عاشق اند ...آدم هایی که برای دیدار فردا بیقرارند و لحظه شماری می کنند .آدم هایی با هدیه هایی از قلب های سرخ و گل های رنگارنگ و خرسی که نمی دانم از کی تا به امروز نماد عشق، آن هم از نوع ولنتاینی شده است !!! فرصتی برای این که جمله ی : « دوستت دارم » بارها و بارها تکرار شود ...فرصتی برای ابراز عشق آن هایی که عاشق هم اند ...کاش فرصتی باشد برای فکر کردن به خود عشق .جمله ی عجیبی است نه ؟ ! مگر به عشق هم می شود فکر کرد ؟! عشق و عقل ...از قدیم الایام میانه شان خوب نبوده ...خودمانیم عشق راه دل است و فکر و منطق راه عقل ...نترسید تا به امروز فکر کردن به عشق، معشوق هیچ کسی را از او نگرفته! انتخاب، تعیین مسیر می کند و قدرتی فرا بشری ... . بارها و بارها شاید گفته اید یا شنیده اید : دوستت دارم را ...اما حالا بیا فکر کنیم ...که عشق ناشی از چه چیزی است؟ تعامل محبت ؟ عادت ؟خود آن آدم ؟ یا رویایی که از او در ذهنت ساخته ای ؟ اگر بفهی تا به امروز همه اش دروغ گفته و خیانت کرده باز هم دوستش داری ؟ اگر بفهمی بازیت داده و می خواسته چند وقتی سرگرم باشد چطور ؟ اگر یک دفعه ترا ترک کند و برود ...آدمی دیگر را دوست تر بدارد ...آن وقت چه ؟ قطعا می گویی : در این صورت دیگر نه تنها دوستش ندارم که از او بیزار هم می شوم!!! اما می خواهم بگویم آدم هایی هم هستند که اگر بدترین ها برایشان شوی باز هم عاشق می مانند . چون عشق را دوست دارند نه ترا ! آن ها هم قطعا از هر ناسپاسی و سیاهی ناراحت می شوند اما این اتفاق ها آن ها را نمی شکند ...آن ها را افسرده و نا امید نمی کند ... . می خواهم این را بگویم که در تمام لحظه های زندگی می شود عاشق بود اما عشق را از توهم و خیال دور نگه داشت . معشوق هم یک انسان است. نه از آسمان آمده و نه موجودی تک و بی مانند است .در عشق آنچنان بتی از معشوق خود نساز که اگر به تلنگر خطایی فرو ریخت ...تو نیز با آن فرو ریزی . عشق اتفاقی ساده و زیباست ...مثل تولد یک پروانه ...سخت و زیبا و تماشایی...اما بیش از آن که گرفتار شخص شوی ...به تماشای لحظه های عروج و فرود عشق بنشین ...من بیشتر از تماشای پروانه ها ، تماشای لحظه های تولدشان از پیله را دوست دارم ...در عشق هم بیشتر از گرفتار شدن در میان نگاه ها و جملات عاشقانه و آدم های متعدد ...باید در جستجوی معنای حقیقی عشق بود ... و عشق ...به ناگاه جلوه می کند ...هیچ گاه به دنبال آفرینش آن نباش ...بگذار او در پی تو باشد ...عشقی که باید ؛ خود اتفاق می افتد ...با تلاش حاصل نمی شود . عشقی که با تلاش به دست آوری با کوشش دیگری نیز از دست می رود ... . از خودت بپرس اگر عشقم را به هر دلیلی از دست بدهم حال من بعد از آن چگونه خواهد بود ؟! اگر تنهایی مطلق می بینی یک زندگی سیاه و غم و اشک و دوری ...،گرفتار شده ای دوست من ...مثل پرنده ای که از عشق برای خود قفس ساخته و گمان می کند دیگر در هیچ جای دنیا آب و دانه ای نمی یابد ! اما اگر بگویی : برای من سخت خواهد بود ... اما ناگزیر باید پذیرفت ...تجربه ای زیبا بود...همیشه دوستش خواهم داشت ...تو به درکی درستتر از عشق رسیده ای. امشب آرزو می کنم ...که هیچ هوسی نتواند خود را در لباس عشق بیاراید و جلب نظر کند . آرزو می کنم آن قدر یکدیگر را دوست داشته باشیم ...که بتوانیم به هم آزادی را هدیه کنیم . آرزو می کنم که آنقدر از فرصت عشق و دوست داشتن ، یکدیگر را بهره مند کنیم که جدایی ناگزیری ،حسرت به نگاه و دلمان نگذارد . آرزو می کنم که در نهایت عشق ...وابسته نباشیم. و عشق آسمان دل ما باشد ...نه قفسی برای آرزوهایمان ... . * ولنتاین 26 بهمن است . ایرانی ها هم ولنتاین ساختن ! روز 29 بهمن روز سپندارمذگان یا ولنتاین ایرانی هاست امشب هنوز هوا بوی باران و خاطره می دهد ...لب پنجره ی خیال برایت دست تکان می دهم و تو به چند غزل نانوشته میهمانم می کنی و بعد نوبت به خواندن ناگفته های چشمان تو می رسد و ناسروده های دل من ...هدیه ات را می گشایم ...یک قاب آیینه ! مقابل صورتم نگاه می داری و می گویی : این چهره ی عزیزترین آدم دنیاست اما هر چه در آن می نگرم تو در آنی نه من ! نوبت به هدیه ی من می رسد ... با من چه کرده ای ؟! نیلوفری ترین اتفاق دلم ...آخر تو بگو کدام نیلوفر به پای یک خار حلقه می زند ...ماهی با شکوه من ...آخر چرا برای رسیدن به ارتفاع آبشار تنهاییم چنین بیقراری ؟! ببین که من هر چه دارم رو به سقوط است ...در قله ی بی کسی های من در جستجوی کدام لحظه ی نابی ؟! من هنوز همان ماهی سیاه کوچکم که خواست دل به دریا بزند اما نشد ...نه تور نه آب نه تنک ...هیچ جا نشد ...و تو ...نگذاشتی که خواب پری شدن دیوانه اش کند ...گفتی بیا تمام این دل دریای تو ...من ماندم و یک بیکران ...یک بی نهایت ... یک اتفاق ناگهان ...یکباره اکسیر دریای تو ،مرا پری کرد ... ! زیباترین زلال ...رنگین ترین خیال محال ...آبی ترین شکوفه ی باران ...لبخند مهربان ...با من چه کرده ای ؟! امشب هنوز هوا بوی باران و خاطره می دهد ...ای صادق تر از سپیده ی صبح ،ترانه بخوان برای ماهی سیاه کوچکی که پری نامیدیش ...تا باز سحر شود...شاید این پیله بشکند ... اکسیر شعر تو پروانه ام کند ... . و باز برایت می خوانم که : می گویند پروانه خیسی که زیر بوته باد مرده بود دیگر خواب عطر انار و شکوفه ی نرگس نخواهد دید. باورش دشوار است ! اردی بهشت ها خواهد آمد آبان ها خواهد گذشت و بعد ...مردمان بعد از من از من به ماه بد نخواهند گفت فقط اتفاقی افتاده چیزی دیده حرفی شنیده پرنده ای پریده ...! ( شعر از : سید علی صالحی ) بهش گفتم : این چند سالی که زندگی مشترک داشتی چی بدست آوردی ؟با تعجب نگاهم کرد و گفت :خب بچه دارم...بچم داره بزرگ می شه...زندگی دارم...گفتم:نه.خودت چی بدست آوردی؟گفت: خب خیلی چیزا ...دارم زندگی می کنم...خدا رو شکر الان یه پسر دارم که وقتی دنیا اومد شدم عروس نورچشمی مادرشوهرم...وای...نمیدونی کلی عزت،احترام...گفتم: خوب حالا اگه دختر می شد؟گفت:نه مادر شوهرم دلش نوه پسر می خواست...پسر یه احترام دیگه داره ...تو نمی دونی !گفتم: یادمه هنرمند بودی...تدریس می کردی...شعرمی گفتی...می خواستی کتاب چاپ کنی...گفت: نشد دیگه ، درگیر شوهر داری و بچه داری شدم...گفتم شوهرت چی کار می کنه؟ گفت: اون طفلی که سر کار می ره...بعدم می شینه پای درسش آخه فوق قبول شده...منم بچه رو سرگرم می کنم مزاحم باباش نشه!گفتم تو ؟...خودت چی ؟ چی داری ؟ !گفت: ای بابا تو هم...خدا رو شکر شوهرم خوبه !معتاد نیست.رفیق باز نیست.اهل نمازه.خرجی میده...میزاره برم خونه مامانم.برم خرید...گفتم:پس برای حداقل حق طبیعیت مدیونشی ؟!!!...سکوت کرد و رفت تو خودش ... . واقعا خانم ها تو جامعه ی ما بعد از ازدواج چی به دست می آرن؟جامعه ای که از اولش مردها به دیده ی سروری به زن نگاه می کنن.وقتی مرد حداقل آزادی رو به زن می ده بال در میاری و اسم اون مرد می شه شوهر خوب!موقع ازدواج تمام دغدغه شون مهریه است...مهریه ای که خوب می دونن اگه بخوای ازشون جدا بشی به آب خوردنی ازش بهانه ای درست می کنن که باید ببخشی تا خلاص بشی ...یا اگر بچه ای این وسط باشه ...با مهریه معامله بشه...مردهایی که دلخور می شن اگه زنشون از سر نگرانی زنگ بزنه بگه کجایی ...یا وقتی شب دیر میان خونه ...زن بیچاره خوشحالم که روز به روز مردسالاری داره در جامعه ما کمرنگ می شه.و زن هم به عنوان یک انسان حق زندگی پیدا می کنه .زنی که به قول قدیمی ها و در خیلی از زندگی ها باید همه ی هم و غمش این باشه که مبادا از چشم شوهرش بیفته و شوهرش سرش هوو بیاره !!! حالا همون زن امروزه ثابت کرده می تونه دانشمند انرژی هسته ای بشه .می تونه قاضی بشه ...پلیس بشه ...اصلا نه ...خانه دار باشه اما آزادی و علایق خودش رو از یاد نبره . و می تونه مرد رو نگران کنه که مبادا از دستش بده !.این خود ما زن ها هستیم که حقوقمون رو با عمل باید به مردها یاد آور بشیم ... .این خود ما هستیم که باید حقوق طبیعیمون رو به دست بیاریم .بیش هر چیز و هر کس دیگه ما در قبال توانایی ها و استعدادهامون مسؤولیم . یادمون باشه اول انسانیم...بعد زن یا مرد و همه ی انسانها حق دارند آزاد باشن ...زندگی کنن و از زندگی لذت ببرن ... . دکتر کلاریسا پینکولااستس در مقدمه کتاب : ‹‹زنانی که با گرگ ها می دوند›› می گوید : ‹‹همه ی ما از تمنای وحش لبریزیم ، اما برای مقابله با این تمنا پادزهرهایی فرهنگی وجود دارد .به ما آموخته اند که از این میل و آرزو احساس شرم کنیم .ما موهایمان را بلند کردیم و با آن احساساتمان را پوشاندیم،اما هنوز هم طی روزها و شب های زندگی مان ، سایه زن وحشی از پشت سر اغوایمان می کند . ما در گذر ایام شاهد بوده ایم که طبیعت غریزی زنانه به تاراج رفته ، واپس زده شده ، و از نو بنا گشته است.مدتهای مدید،این طبیعت نیز همانند حیات وحش و سرزمین های بکر مورد سوء استفاده قرار گرفته است .هزاران سال است که به هر جا نگاه می کنیم ، می بینیم که طبیعت غریزی زنانه به محروم ترین قلمرو روح ،واپس رانده شده است ... .›› پی نوشت : این کتاب دو سال در صدر فهرست پر فروش ترین کتاب های نیویورک تایمز با بیش از یک میلیون نسخه فروش شد." من به خاطر کتاب زنانی که با گرگها میدوند از دکتر کلاریسا پینکولا استس متشکرم.این اثر به خواننده نشان میدهد که جسور بودن پر مهر بودن و زن بودن چه قدر شکوه مند است.هر کسی که سواد خواندن دارد باید این کتاب را بخواند."-مایا آنجلو
قاصدک بارانت می کنم و تو دوباره دستانت را به یکی از قاصدک ها می گیری و می روی دور ...دور ...دور...و من دل نگرانت می شوم که مبادا نسیمی...تو را به خاکی، سنگی آزرده کند ...یا آنقدر دور شوی که یاد تو را هم در رویاهای هر شب ام نبینم ...اما چاره ای نیست ...تو اهلی آسمانی و من گرفتار قفس ...تو پرواز کن و من پیله می بندم ...! و باز این جای رویایم که می رسد با چشم خیس و هراس دوریت بر می خیزم ...پنجره را می گشایم ...هنوز تا سحر مانده ... سهم آسمان من هم ، مال تو ... .

زانو غم به بغل گرفته نشسته که آقا بیان با هم شام بخورن...آقایی که شب رو با رفقاش گذرونده...یا خوش بینانش به خاطر حجم بالای کار تو اداره بوده تا دیر وقت !!! آخرم می گه : باز بازجویی کردی ؟...یا مرد خوبشم بگه : آخی...بیدار موند ی؟ من شام خوردم .میرم بخوابم .
| Design By : Night Melody |
